کمال الدین عبدالله ایف / عبدالرحیم احمد پروان

تاریخ در سیمای قهرمانا

نویسنده، دانشمند و شخصیت اجتماعی افغانستان خلیل الله خلیلی (1907 – 1987) داستان تاریخی ای را زیر نام “عیاری از خراسان – امیر حیب الله خان خادم دین رسول الله”، قهرمان این اوچرک (زنده گینامه) به نگارش درآورده است. از آنجایی که این نوشته به اساس چشمدید های خود خلیلی نگاشته شده، یکی از آثار گرانبهای

نوشتاری در این عرصه به شمار می رود. بر خلاف بسیاری از نویسنده گان افغان، خلیلی با حبیب الله خان همنوایی دارد و او را یکی از قهرمانان جنبش اسلامی آسیای میانه می داند.

حبیب الله در حوالی سال 1890 در روستای کلکان به دنیا آمد. حبیب الله، همانند ابراهیم بیگ، درس نخوانده و بیسواد بود.  پدر او مفتخر به این بود که به مبارزین افغانستانی جنگ علیه انگلیس در سال های 1878 – 1880 آب می رسانید. بچه سقاء همراه با پدر خود در باغ محمد حسین خان (پدر خلیل الله خلیلی – نویسنده زنده گی نامه اش) که مستوفی امیر حبیب الله خان – پدر امان الله خان بود، خدمت می کرد. در زمان کودکی، حبیب الله گاه از گاهی به انگور فروشی در بازار می پرداخت که برای او کار خسته کنی به شمار می رفت. در سال 1919 شامل مکتب نظامی گردید. در همان سال به حیث سرباز در تشکیل غند پاره چنار که زیر فرماندهی سپه سالار نادر خان بود، در جنگ علیه انگلیس شرکت کرد. استاد خلیل الله خلیلی می نویسد که حبیب الله با مبارزه بخارایی ها علیه ارتش سرخ  همنوایی ژرفی داشت. او و سایر ساکنین ولایات شمال، شاهد مهاجرت هزاران پناهگزین آسیای میانه (به افغانستان) بودند. داستان سقوط بخارای مقدس، هجوم روس ها و ستم ارتش سرخ را شنیده بود. به شهادت خلیلی، حبیب الله به قلعه فتوح به باغ عالم خان رفته بود. جوان دلیر توجه امیر فراری را به خود جلب کرده بود، تا جایی که به او پیشنهاد کرده بود به خدمت او درآید. اما لالا (برادر بزرگ – دوستان حبیب الله او را لالا می خواندند) به او پاسخ داده بود:

“من پدری دارم و مادری که خدمت شان را می کنم. پس نمی توانم پیشنهاد شما را بپذیرم. اما هر گاهی که تصمیم گرفتید به جهاد علیه کفار بروید، مرا بخوانید”

شاید، تاکید خلیلی در مورد شرکت حضوری حبیب الله در جنبش اسلامی آزادیخواهانه شرق بخارا، ثابت نشده باشد. اما این ادعا، با شرایط تاریخی سال 1920 آن منطقه، کاملاً همخوانی دارد.

به زودی حبیب الله خان، شامل قطعه نمونه گردید که توسط افسران ترکی، از جمله بریدمن انور – جمال پاشا  اداره می شد. به نظر می رسد شمولیت بچه سقاء به اساس تقدیر نامه ای بود که زمانی از طرف  جنرال انور پاشا به این افسر دلیر اهداء گردیده بود. مهارت هایی که حبیب الله در جنگ علیه ارتش سرخ در بخارای شرقی در سال 1922 فرا گرفته بود، به موفقیت های او در جریان خدمتش در ارتش افغانستان منجر گردید.

در نیمه دوم سال 1920، افغانستان در اثر قیام های مردمی زیر قیادت ملای لنگ ، عبدالکریم و دیگران به لرزه در آمده بود. حبیب الله به عنوان یکی از سربازان ارتش افغانستان در آرام سازی این قیام ها شرکت کرده بود. به زودی حبیب الله در اثر تخلف از مقررات نظامی در زادگاه خودش کلکان به زندان انداخته می شود، اما از آنجا فرار می کند. پس از آزادی، به ایجاد دسته کوچکی از افراد مسلح دست می یازد. او مثل دونگانین ما ژونین و ابراهیم بیگ بخارایی نیم باندیست و نیم سرباز می ماند و زنده گی دهقانی و سربازی را به پیش می برد. در کوهدامن خود دست به سرقت می زند و از کاروان ها “سهم” می گیرد که البته کار غیر عادی و نادری در افغانستان به شمار نمی رفت. شجاعت او توجه روحانیون مخالف دولت، به ویژه طرفداران نصرالله برادر امان الله  را به خود جلب کرد. باید گفت که تبلیغات ضد دولتی تاثیر عمیقی بر روان این شورشی گذاشته بود. درست مثل ابراهیم بیگ، رمز موفقیت حبیب الله نه تنها در برازنده گی های فردی این رهبر و خوش شانسی ها، بلکه بیشتر در حمایت توده و روحانیون از او نهفته بود. حبیب الله خود را مرید شمس الحق مجددی کوهستانی که به پیر گلبهار شهرت داشت، می دانست. مجددی ها فرقه تاثیرگذار نقشبندی در افغانستان بودند و هستند.

قيام

در بهار سال 1928 میلادی نارضایتی ها در برابر اصلاحات سیاسی امان الله خان و اذیت روحانیون بلند پایه توسط او، به ویژه حضرت صاحب گل آقا – حضرت صاحب شوربازار فزونی گرفت. حضرت گل آقا به این شهرت داشت که در سال 1923، در برابر همه درباریان نسخه ای از قانون اساسی را پیش پای امان الله خان انداخت و اظهار داشت که این کار، کار یک کمونیست است، نه یک مسلمان.

قهرمان جنگ افغان – انگلیس – جنرال نادر خان (بزرگ قوم مصاحبان از پشتون های محمد زایی درانی) که در تبعید در فرانسه به سر می برد، نیز از اصلاحات امان الله خان و نفوذ افسران ترک ها  ناخشنود بود. محور نارضایتی را بیشتر مناطق تاجیک نشین کوهدامن، کوهستان و تگاب که در شمال کابل موقعیت دارند، تشکیل می داد.

حبیب الله با مقاومت در برابر دسته ای از قوای دولتی که برای زندانی ساختن ملای تگاب آمده بودند، به شهرت رسید. تعداد جنگجویان حبیب الله به تدریج از یازده به 400 تن ازدیاد یافت. در نوامبر سال 1928، بچه سقاء حمله ای را بر کوهدامن خود سازماندهی کرد و تعدادی از کارمندان دولت را به قتل رساند. همزمان، در نوامبر 1928 پشتون های شینوار در منطقه جلال آباد، در شرق کابل  سر به شورش بر داشتند. لازم است تذکر داد که از دیدگاه منابع افغانی، این حرکات خود جوش نبودند، بلکه در اثر فتوای رهبران دینی به وجود آمده بودند (مثل آنچه که در بخارا در سال های 1921 – 1922 رخ داد). فتوا، به اساس هدایات قرآن، احادیث از سوی علمای بلند مرتبه، ملاها و روحانیون صادر می گردد. اعلام فتواء زمینه عدم اطاعت از دولت و استفاده از زور را برای مسلمانان ناراضی مهیا می کند. بدون فتوا، مثلاً حمله به کابل که پایتخت کشور بود، غیر ممکن می بود.

امان الله که خود به درستی کارش معتقد و در تلاش مداوم برای به سر رسانیدن اصلاحات خود بود، برخورد با قیام کننده گان را از موقف “جدیدیزم” یا مدرنیته ارزیابی می کرد، به این معنی که این درگیری را از نوع درگیری یک اصلاح طلب با ملایان نادان و مبارزه دانش با جهالت می دانست. او به عوامل اجتماعی، سیاسی و مهمتر  از همه عامل فرهنگی قیام، به ویژه تمایل مردم برای جنگ تا آخر برای حفظ هویت خود توجه نکرده بود و یا نمی خواست توجه کند.  برای مردم افغانستان، به ویژه  كشف حجاب، تحصیل سیکولار پسران و دختران و بسیاری دیگر از نوآوری هایی که توسط دربار شاه صورت گرفته بود، کاملاً غیر قابل قبول بود. قیام کننده گان آماده بودند تا دخترانی را که برای تحصیل به ترکیه اعزام شده بودند، از آن منجلاب شرم آور! بیرون بکشند.  همچنان، برای آن ها غیر قابل قبول بود که خلبانان روسی توسط هواپیماهایی که متعلق به خود افغانستان بود، بر سر مسلمانان بم بریزند، حتی اگر آن ها علیه دولت خود هم قیام کرده بودند.  بدون شک، این انگیزه مهم فرهنگی – مذهبی هنگامی که به مرحله اجراء می رسید، می توانست دچار فساد و انحراف گردد. به ویژه، رهبران مذهبی  که می دانستند چگونه ماشین اعتراض بسیج شده گان را به حرکت درآورند، می توانستند با بازی کردن با اذهان طرفداران خود، آن ها را از یک جناح به جناح دیگر سوق دهند. علما و ملاها که رهبران کاریزماتیک و غیر رسمی مذهبی افغانستان اند، از  یک ساختار ناهمگون مذهبی – ملیتی و قبیلوی نماینده گی می کنند و از این بابت جای شگفتی نیست که از فتوای خود هم به طرفداری و هم علیه بچه سقاء استفاده کردند. و بالاخره، برای شناخت وضعیت سیاسی افغانستان یک حالت مهم دیگر را نیز باید مدنظر قرار داد. رهبران مذهبی بخشی از مردم بودند، اما آن ها یک طبقه مهم سیاسی را نیز تشکیل می دادند که  اصلاحات امان الله را تهدیدی برای خود می پنداشتند و برای زنده ماندن خود مبارزه می کردند. این حالت در پیروزی قیام کننده گان و سقوط امان الله، نقش اساسی را بازی کرد.

در آن زمان و نیز زمان های بعدی، بسیاری در مورد نقش انگلیس در راه اندازی قیام شنواری ها در جلال آباد و حمایت شان از بچه سقاء سخن گفتند. شیوع این آوازه ها بدون اساس نبود. قیام کننده گان خود بارها اعلام داشته بودند که مخالفتی با انگلیس ندارند. انگلیس ها نیز رفتار مشابه ای با قیام کننده گان  داشتند. یک داکتر انگلیسی به تاریخ 18 دسامبر به حبیب الله که زخمی شده بود، کمک کرد. با وجود آن آوازه های گسترده دیگری، به ویژه در مورد فعالیت های لارنس عرب مشهور در افغانستان، مورد تایید قرار نگرفته است. اظهاراتی از این قبیل در رسانه های شوروی به نشر می رسید و هدف از آن این بود تا حبیب الله بچه سقاء، عالم خان امیر مخلوع بخارا و جاسوسان انگلیسی را در یک دسیسه مشترک علیه اتحاد جماهیر شوروی نشان بدهند.

در واقع، هدف انگلستان در افغانستان خیلی فرسایشی بود. آن ها تصمیم داشتند افغانستان را با ثبات، اما حایل و عقب مانده نگه دارند. برای رسیدن به این هدف انگلیس ها برای متوقف ساختن اصلاحات امان الله خان، اقدامات لازم را به عمل می آوردند .  انگلستان به یک  افغانستان با ثبات و دوست نیاز داشت، اما امان الله نه توان برپایی آن را داشت و نه این را.  انگلیس ها عقیده دارند که برای اداره افغانستان مودل تیوکراتیک که توسط نهاد های اسلامی رهبری شود، مناسب است. به همین لحاظ هنگامی که طرفداران حبیب الله به دروازه های کابل رسیدند، انگلیس ها با عجله بیطرفی خود را اعلام کردند. بسیاری ها این عمل انگلستان را عدم کمک به امان الله و پشتیبانی از بچه سقاء تعبیر کردند. انگلیس ها، در یک مورد از ارسال اسلحه ای که امان الله در جریان سفر خود به انگلستان در سال 1928 م  خریداری کرده بود، خودداری کردند. اسلحه که در هند، در چند ده کیلومتری مرز  قرار داشت، می توانست امان الله را در مبارزه علیه قیام کننده گان یاری رساند. سیاست عدم دخالت انگلستان و توقف ارسال اسلحه به نفع حبیب الله تمام شد. اما چنانکه حوادث بعدی نشان می دهد، حبیب الله بچه سقاء برای انگلیس ها، فقط وسیله ای بود تا توسط او امان الله را میان بردارند و کسی را که مطلوب شان است، به رهبری افغانستان برسانند.

اواسط دسامبر، کابل به محاصره قوای قیام کننده حبیب الله درآمد و قبایل پشتون راه جلال و هند را بستند. شمالی وار ها که تعداد شان به 2000 نفر می رسید و زیر فرماندهی  بچه سقاء و یار وفادارش سید حسین قرار داشتند، بلندی باغ بالا – نزدیک کابل – را به تصرف درآوردند. امان الله بین دو آتش گیر ماند. بچه سقاء در شمال و شینواری ها در شرق. او به منظور کاهش فشار، تلاش کرد تا در صورتی که حبیب الله برای شش ماه از حمله خودداری کند، 400000 روپیه به او بپردازد و منصب جنرالی را نیز برایش اعطاء کند.  امان الله با این حرکت هوشمندانه  می خواست کوهدامنی ها و شینواری ها را به بازی بگیرد. شاه هم چنان حکومت نظامی اعلام کرد و از قبایل خواست تا از او پشتیبانی کنند. اما قیام، شتاب بیشتر می گرفت. در آخرین روزهای سال شورای علمای صفحات شمال فتوایی را در محکومیت امان الله صادر کرد. همزمان اعلام شد که خداوند دو جوان شجاع و دلیر را برای خدمت به دین برگزیده که یکی آن امیر حبیب الله از کوهدامن و دیگرش دستیار با وفایش سید حسین از چهاریکار است. 13 جنوری پیر تگاب – رهبر اسلامی دند شمالی (از شمال کابل تا دره پنجشیر) بچه سقاء را حبیب الله دوم و پادشاه خواند.  سید حسین (که از یک خانواده زمیندار تاجیک برخاسته بود)، به مقام نایب السلطنه و وزارت دفاع حبیب الله خان دست یافت.

در شروع جنوری سال نو 1929 امان الله به عقب نشینی پرداخت و تصمیم گرفت مکاتب دختران را ببندد و شورایی را به منظور تطبیق اساسات اسلامی مرکب از رهبران با نفوذ مذهبی تشکیل دهد. سپس فرمان جلب سربازی را که به نام “هشت نفر” معروف بود، فرمان در مورد لباس و دیگر فرامین از این دست را  ملغی قرار داد. شانزدهم نوامبر او گل آقا و سایر مخالفین  خود را آزاد کرد و از ایشان خواست تا به بچه سقاء صحبت کنند. اما برای تغییر اصلاحات دیگر دیر شده بود. طرفداران سابق شاه و اعضای خانواده شاهی رو به قیام کننده گان آورده بودند.

امان الله و دوستانش

باید با این گفته موافق بود که بخت برای کسی که می خواهد به هر قیمت به قدرت باقی بماند، نسبت به آنکه قدرت را برای دستیابی به هدف معینی می خواهد، بیشتر یاری می کند.  امان الله خان به گروپ دوم متعلق بود. او یکی از بهترین رهبران آغاز قرن 20 بود که می خواست در جامعه سنتی خود اصلاحاتی به وجود بیاورد. به یمن استعداد ذاتی ای که داشت او از قدرت خود با اختلاط دستاوردهای تمدن غیر اسلامی و نسخه های فرهنگی اروپایی برای نوسازی جامعه افغانی استفاده می برد. با اینحال، او قادر شد که مردم افغانستان را فقط برای پس زدن تهاجم خارجی انگلیس ها در سال 1919م زیر یک بیرق گرد آورد. در سیاست داخلی خود، او علماء، صوفیان و بسیاری از قبایل را علیه خود شورانیده بود. در عین زمان، هنگامی که قیام کننده گان با هیاهوی کرکننده سوی کابل مارش می کردند، کسی می توانست امان الله را با این گفته آرامش ببخشد که او به حیث یک اصلاحگر (ریفورمیست) ناکام مانده، اما به حیث شاه هنوز میدان را نباخته است. اما برای خود امان الله بیشتر این موضوع اهمیت داشت که او در حقیقت باخته بود و به همین علت جزییات تخنیکی و برخوردهای تکتیکی برای حفظ قدرت برای او مهم نبود. پسان ها او از قندهار تلاش های ناوقتی را برای بازگرفتن قدرت انجام داد، اما این تلاش ها بدون کدام حرارت خاصی صورت گرفت و نتیجه ای در پی نداشت. برای امان الله قدرت به خاطری ضرورت بود که می خواست افغان ها را به جایی که لازم می دید، هدایت کند؛ نه برای آنکه آن را با ملا ها و زمینداران تقسیم کند. او تلاش می کرد تا شرایطی را به وجود بیاورد که به او اجازه دهد تا اصلاحات آغاز شده را دو باره زنده سازد. اما چانس رسیدن به چنین شرایطی روز به روز کمتر و کمتر شده می رفت. دانستن این نکته که یگانه اصلاحگر موفق مسلمان در آن زمان کمال اتاترک بود که توانسته بود عمامه های ترک ها را به شاپو های ایرانی مبدل ساخته و الفبای عربی را به لاتین مبدل سازد، به امان الله آرامش می بخشید.  ترک ها توانسته بودند بر خلاف تجربه اجتماعی قبلی، با تطبیق روش غربی سازی از بالا به هدف خود نایل آیند، اما آن ها با این تجربه منحصر به فرد خود، تنهای تنها بودند. امان الله تلاش کرد تجربه ترک ها را تکرار کند و آن را سرمشقی برای سایر جوامع اسلامی بسازد، اما افسوس، او میراث تلخ بی اعتمادی به تقلید، تلاش برای انکشاف و تجدد فرهنگی غرب گرایانه عاری از اصالت بومی را در جامعه افغانی به جا گذاشت.

هم پیمان اصلی امان الله خان را ترکیه کمالیست و همچنان ترکستانی ها – مهاجرین ناسیونالست و پان ترکیست های ترک که در سازمانی به نام مجتمع ملی ترکستان گرد هم آمده بودند، تشکیل می دادند. اگر ادعای احمد ذکی ولیدوف را باور کنیم، این گروپ آخری در آخر دسامبر 1928 از ساختمان وزارت دفاع و ارگ شاهی در برابر کوهستانی ها دفاع می کردند. قورباشی قورشیرمات (از فرغانه)، همراه قل (از سمرقند) که ظاهراً مستقیم از استامبول آمده بود از جمله متحدین امان الله خان به شمار می رفتند. فضیل مقسوم یکی از تاجیک های قره تگین نیز در کابل با او یکجا شد. ولیدوف در هفدهم جنوری 1929 نوشت:

“برای ما مهم نیست که کدام عضو خاندان شاهی این کشور را اداره می کند، اما ما با همه امکانات از استقلال آن دفاع می کنیم. . . بگذار جنگ بین روسیه و انگلستان در سرزمین افغان ها در بگیرد، نقش مجتمع ملی ترکستان بدتر از کومیندانگ چین نخواهد بود. بگذار هر که می خواهد، به بدنامی ما تلاش کند.”

درعین زمان جرمنی و ترکیه، انگلیس ها را برای سرنگونی شاه متهم کردند و تمایل خود را برای حمایت از امان الله نشان دادند. احمد ذکی ولیدوف  تلاش کرد تا جرمن ها را به این باور بسازد که افغانستان به زودی به صحنه درگیری بین شوری و انگلستان مبدل می گردد مجتمع ملی ترکستان، مثل کومیدانگ می تواند جنبش ملی افغان ها را رهبری کرده، نخست انگلستان و سپس شوروی را از صحنه بیرون رانده، جمهوری مردمی را تاسیس کند. توگان و پیروان او آرزو داشتند تجربه سین یات سن را که توانسته بود چین را هم از تجاوز بالشویک ها و هم از دست جاپانی ها رهایی بخشد، را در افغانستان تکرار کنند.  به همین علت مجتمع  ملی ترکستان و ولیدوف خیلی متکبرانه و مثل سیاستمداران خام که با شرایط حقیقی افغانستان آشنا نبودند، سخن می گفتند. قبل از همه، این بیانات بالا بلند برای آن صورت می گرفت تا جرمن ها را که مهاجرین ترکی در وابستگی به آن ها قرار داشتند، تحت تاثیر قرار دهد.

به هر صورت، بعضی اوقات ترکستانی ها سلاح بر کف از شاه دفاع کرده بودند. ابراهیم بیگ نیز تایید می کند که قورشیرمات 20 تفنگ به دست آورد تا در سرکوب قیام جلال آباد سهم بگیرد. ابراهیم بیگ به همین ارتباط می نویسد:

“در جلال آباد یا نواحی او قورشیرمات را طوری که لازم است “چُندک” گرفته بودند و او از آن شرمنده بود. برای مدت درازی در جایی خود را مخفی ساخته می ترسید خود را در کابل نشان بدهد. زمانی که کابل را بچه سقاء گرفت، او نیز پس از چندی پیدا شد، اما ژولیده و دست خالی. چند ماهی مدد مالی دریافت نکرد، اما بعد فکر می کنم در زمان نادر دو باره برایش مستمری مقرر گشت.”

به این ترتیب مهاجرین آسیای میانه در قسمت پشتیبانی از امان الله به دو دسته تقسیم شده بودند. تنها کسانی که از او طرفداری می کردند “ترکستانی”ها بودند. به گفته ابراهیم بیگ، قورشیرمات روابط بسیار خوبی تقریبن با همه وزرای کابینه امان الله داشت. بخش بیشتر بخارایی ها، شمول عالم خان و ابراهیم بیگ، راه حمایت از بچه سقاء را در پیش گرفتند.

هندی های مسلمان که برای احیای “خلافت” و بر ضد انگلیس ها می رزمیدند، نیز از  طرفداران قلبی امان الله بودند. خلافتگرایان هندی کمک پادشاه افغانستان را که در سال 1919 برای شان انجام داده بود، فراموش نکرده بودند. اما ارتباط با هندی های مسلمان، امان الله را بیش از پیش در نظر انگلیس یک شخص نامطلوب جلوه می داد.

و بالاخره در داخل افغانستان هزاره ها که از رهایی شان از برده گی سپاسگزار شاه بودند، از امان الله طرفداری می کردند. اگر چه حمایت نظامی آن ها از امان الله ناچیز بود، اما نقش معینی را در سرنگونی بچه سقاء بازی کرد.

شاه این شانس را داشت که با اتکا به حمایت طرفداران خود وارد جنگ نهایی شود. اما  تصمیم گرفت عقب بنشیند. چهاردهم نوامبر، او به نفع برادر خود عنایت الله از تخت کناره گیری کرد و به قندهار – دژ شاهان بر سر اقتدارِ پشتون رفت، در حالی که  فراموش نکرد  بخش بزرگی از خزانه را نیز با خود بردارد.  حکومت عنایت الله – شخص بی حرکت و بدون کدام استعداد ویژه که آخرین بازمانده مستقیم امیر دوست محمد بود، فقط سه روز دوام کرد. عنایت الله به اساس مشوره مصرانه حضرت شوربازار (گل آقا) از سلطنت کناره گیری و به بچه سقاء که تا آن زمان به پادشاهی گزیده شده بود، سوگند وفاداری یاد کرد. پس از آن قیام کننده گان ارگ و کابل را تصرف کردند.

بچه سقاء – امیر افغانستان

امیر جدید افغانستان بچه سقاء که نیز به نام حبیب الله کلکانی و حبیب الله دوم شهرت داشت به تاریخ هژدهم جنوری 1929 به تخت نشست.   با جلوس بر تخت، امیر حبیب الله فرمانی را منتشر کرد که در آن موارد شرعی ای که از طرف امان الله خان نقض گردیده بود، فهرست وار گنجانیده شده بود. در این بیانیه از حکومت امان الله به حیث ستمگرترین حکومتی یاد شده بود که مسلمانان دیده بودند. او  قانون جلب عسکری و به نظر او سیستم جمع آوری غیر قانونی مالیه را ملغی قرار داد. همچنان تمام مکاتبی را که در دوران امان الله فعال بودند، بسته کرد. از ابتداء بچه سقاء نه به عنوان یک رهبر قبیله ای تاجیک ها یا رهبر ملی تاجیک ها که به عنوان یک رهبر مسلمان قد علم کرد. به این ترتیب حبیب الله نه تنها می خواست حاکمیت  و نفوذ خود را بر مردم افغانستان، بلکه بر تمام امت اسلامی، به ویژه در هندوستان و آسیای میانه قایم کند. او ندای آزادی بخارا را سر داد و همچنان تعهد کرد که دروازه مقدس صندل را از هندوستان به کابل بازگرداند. در این باره، فیض محمد هزاره تاریخنگار آن زمان  که خود از رژیم حبیب الله ستم دیده بود (به خاطر عدم انجام کاری مورد لت و کوب قرار گرفته بود) می نویسد:

“حبیب الله خان همواره ادعاهایی می کند که برای انجام دادن آن نه قوه ندارد و نه امکانات. او اکثراً ادعا می کند که نه تنها هند، بخارا و ترکستان روسیه را می گیرد، بلکه ماسکو را فتح کرده و زیر فرمانروایی امیر بخارا قرار می دهد.”

در حقیقت، باشنده گان ولایات شمالی – بلخ، میمنه، هرات به شمول مهاجرین، خبر به قدرت رسیدن امیر جدید را مثبت ارزیابی می کردند. مولوی عبدالحی یکی از علمای پر نفوذ دیوبندی که شانه به شانه انور پاشا و خود امیر حبیب الله (اگر ادعای خلیلی درست باشد) در سال 1922 م در بخارا جنگیده بود، از نخستین کسانی بود که از امیر جدید پشتیبانی خود را اعلام کرد. عالم خان که در طول تقریبن هشت سال هیچگاهی از اقامتگاه خود در کابل گام به بیرون نگذاشته بود، از خبر سقوط امان الله و پیروزی آشنای قدیمی خود لالا با خوشبینی بزرگی استقبال کرد. امیر سابق بخارا به دو دلیل می توانست خود را از شمار قربانیان رژیم امان الله خان بداند. یکی به خاطر اینکه امان خان عملاً او را خانه بند و زیر نظارت گرفته و با دشمن سوگند خورده اش – اتحاد شوروی به معاشقه پرداخته بود. دلیل دیگر که اگر نشود خنده دارش گفت، جالب است. قصه از این قرار است که باری عالم خان توسط پولیس کابل در روی جاده به خاطر دستار مورد مواخذه قرار گرفت. جرم او این بودکه از دستور شاه مبنی بر نپوشیدن دستار و ادای سلام با برداشتن کلاه، به ویژه شاپو از سر به سبک اروپایی ها سرباز زده بود. برای عالم خان که خود را فرمانروای محترم بخارا می دانست، پوشیدن شاپو به جای دستار قابل پذیرش نبود. طبعاً او با مسرت به قدرت رسیدن “خادم دین” را استقبال کرد. فیض محمد تایید می کند که بچه سقاء قبل از حمله به کابل در سال 1929م با عالم خان رابطه داشت و بعد از به قدرت رسیدن کمک هایی را که دولت به او انجام می داد، چند مرتبه افزایش داد.

ابراهیم بیگ اطلاعاتی را که در مورد پشتیبانی مهاجرین بخارا از امیر جدید انتشار یافته، تایید می کند. او شاهد بود که بچه سقاء در نخستین روزهای حکومت خود با عالم خان ملاقات و نشست گرمی با او داشت. خود ابراهیم بیگ نیز به زودی از سوی امیر جدید فراخوانده شد.

ابراهیم به خاطر می آورد:

“نزد او دیر نپاییدم، فقط مطابق به رسم جاری مسلمانان مراسم سلام را به جای آوردم”

چنانکه خلیلی می گوید، این نخستین و آخرین ملاقات این دو قهرمان مسلمان آسیای میانه نبود. نخست، آنان یکدیگر را در سال 1922، حین فعالیت های مشترک علیه حکومت شوروی،  در شهر دوشنبه ملاقات کردند.

در تفاوت با ابراهیم بیک، حبیب الله یک سیاستمدار خوبتر و خیلی هم انعطاف پذیر بود. اساس قوه نظامی او را نه تنها گروپ های قومی (مثل ابراهیم بیک)، که جلبی هایی عسکری دولتی و افراد مذهبی تشکیل می دادند.

 با وجود داشتن خصایل عالی، بچه سقاء شانس اندکی برای باقیماندن در قدرت را داشت و آن هم به یک دلیل خیلی ساده – او یک فرد عادی و غیر پشتون بود. در مطبوعات و برگه های اطلاعاتی آن زمان، علمای بنیاد گرا و رهبران مذهبی تلاش داشتند  با امیر المومنین خواندن حبیب الله پادشاهی او را در برابر امان الله که طرفدارانش اتحادی از پشتون ها را علیه سقوی ها به وجود آورده بودند، قانونی بسازند. آن ها بچه سقاء را “امیر حبیب الله غازی – خادم دین رسول الله” لقب دادند. اساس این تصمیم را آموزه کهن اسلامی که  ایجاد دولت را نه بر مبنای پیوند خونی، بلکه بر اساس ایمان مشترک توصیه می کند، تشکیل می داد. به اساس تصور حبیب الله و طرفدارانش اعمار یک افغانستان جدید و اسلامی باید از پیروزی بر قبیله گرایی آغاز می یافت،  کاری که حضرت محمد (ص) در مدینه  انجام داد. پیامبر اسلام (ص) با متحد ساختن همراهان قریشی خود با سایر اقشار عرب (اهل مدینه) به شمول مسیحی ها و یهود ها، به یک موفقیت باور نکردنی در یک جامعه عشایری دست یافت. در آن زمان، هنگام هجرت (622 – 627) قریشی های مهاجر که از محمد (ص) پشتیبانی می کردند، علیه قریشی های مکه که “خودی”های شان نیز در بین آنان اندک نبودند، با اهل مدینه همدست شدند. با این کار، آن ها ایمان را بر پیوند های خویشی و قومی برتری دادند. تصادفی نیست که تاریخ اسلام از شروع هجرت آغاز یافته است. قرآن در این باره تصریح می کند که در اسلام افتخار بر نسب مجاز نیست. حتی از زمان خلفای راشد جوامع اسلامی با دقت تلاش می کنند تا این آرمان را برآورده سازند و به یک جامعه عدالتمند که رهبری سیاسی آن به اساس تعالیم صدر اسلام صورت بگیرد، دست یابند. در روزنامه “حبیب الاسلام” که توسط طرفداران حبیب الله خان به نشر می رسید،  مقاله ای به نشر رسیده است که می شود آن را تلاشی دانست برای پاسخ دادن به انتقاد قبیله گرایی جامعه افغانی و متقاعد ساختن پشتون های عادی به اینکه حتی یک بچه سقاء نیز می تواند پادشاه شان باشد، در صورتی که خالصانه به دین خدمت کند.

به این اساس اشتباه است که بچه سقاء را یک “مسلمان بنیادگرا” عادی بخوانیم. هر چند حکومت او کمتر از یک سال دوام کرد، اما توانست زمینه به چالش کشیدن تفکر قدیمی پشتون محوری افغانستان قبیلوی را فراهم سازد. جهاد در نظر او عملی با انگیزه مذهبی بود در ارتباط با یک موضوع معین اجتماعی. اما این تاجک زاده فقیردر پایان سال 1921 نتوانست برخود سری افغانی، شیونیزم پشتونی و خواست قرن بیستم فایق آید. برای بسیاری افغان ها حبیب الله، سقاء بچه پا برهنه، برخاسته از طبقه پایین اجتماع، غیر پشتون و راهزن باقی می ماند.

به رغم تلاش های دولت جدید برای برقراری نظم در پایتخت، کشور دچار هرج و مرج خطرناکی گردیده بود. هزاره جات، وردک، کندهار، پکتیا، ننگرهار سر آن را نداشتند که از امیر جدید اطاعت کنند. بی ثباتی سیاسی باعث افزایش قیمت ها گردید. انگلیسی ها با وجود روابط شان با سقاوی ها و حمایت مخفیانه از آنان، تصمیم به تخلیه سفارت خود گرفتند. این کار به این معنی بود که دولت جدید توان حفظ امنیت  سفارت های خارجی را ندارد. تخلیه انگلیسی ها به تاریخ 23 دسامبر شروع و تا 25 فبروری 1929 ادامه یافت. در جریان این دو ماه هشتاد و دو پرواز صورت گرفت و 586 مسافر منتقل گردید. عملیات در شرایط سخت زمستانی یک کشور کوهستانی صورت می گرفت. در جریان این عملیات به هیچ کسی آسیبی نرسید. این نخستین تخلیه اتباع خارجی از یک کشور توسط هواپیما بود. یکی از کسانی که می خواست با هواپیمای انگلیسی افغانستان را ترک گوید عالم خان بود. با وجود اعلام حمایت از بچه سقاء، او تصمیم گرفت از موقعیت استفاده برده و از زندان افغانی رهایی یابد. عالم خان توسط راننده خود نامه ای به نماینده انگلستان سر فرانسیس همفریز نوشت، اما نامبرده از پذیرش یک بخارایی درهواپیما خودداری کرد.

همزمان با ترک انگلیسی ها، نادر با دو برادر خود شاه ولی و هاشم  (در آن زمان برادر سوم شان شاه محمود به حیث نماینده بچه سقاء با قبایل جنوبی به سر می برد) از اورول به بمئبی آمد. در آغاز، نادر از احتیاط زیاد کار می گرفت و از نیات اصلی خود سخن نمی گفت.

حکومت و خود امیر با تمام توان تلاش می کردند نظم را در پایتخت برقرار سازند. مثلن، در آن زمان به هیچ یک از خارجی ها آسیبی وارد نیامد. به منظور تفاهم با با پشتون ها، همزمان با تجرید و تضعیف دشمن عمده خود امان الله (که توسط قندهاری ها حمایت می شد)، بچه سقاء در تلاش  بود تا با خانواده مصاحبان، به سرکرده گی نادر خان که ارشد برادران و در آن زمان سفیر در فرانسه بود، ارتباط برقرار سازد. بچه سقاء می خواست از نادر خان به طرز شانداری استقبال کرده و او را صدراعظم حکومت خود بسازد. به این منظور در آغاز فبروری پسر عم اش احمد شاه و عبدالعزیز مامای هاشم خان را که فرد مسنی بود، به عنوان هیئت به بمبئی فرستاد. همزمان، سقوی ها در هندوستان گام هایی برداشتند تا با حریف قدرتمند دیگر امان الله،  حضرت شیر آقا تماس برقرار کنند. مجددی های فرقه پر نفوذ نقشبندی و عشیره با نفوذ مصاحبان از قوم پشتون را می توان در حقیقت مهره هایی خواند که رو در روی هم قرار داشتند. روح مذهب و نیروی قبیله افغانستان را می ساخت. این را هم امان الله و هم بچه سقاء می دانستند. اما در نهایت، یک بار دیگر نقش نهایی را انگلیس ها در افغانستان بازی کردند. در حقیقت، آن ها بودند که زمینه پیدایش مصاحبان را در صحنه سیاسی افغانستان فراهم کردند. همزمان، انگلیس ها در حقیقت امان الله را به حیث یک فرمانروای قانونی که مستحق کمک باشند، نمی پذیرفتند.

 در چنین شرایط برای امان الله و طرفدارانش – طرزی، غلام صدیق و دیگران به جز از کمک خواستن از اتحاد شوروی، راه دیگری نمانده بود. در هشتم فبروری 1929 یک هواپیمای روسی که در آن هشت روس به شمول سولوفیوف کارمند وزارت داخله روسیه  قرار داشتند، در فرودگاه قندهار به زمین نشست. آن ها چیزی را با خود آورده بودند که امان الله به آن سخت ضرورت داشت – یک پایه ماشین تیلگراف برای تامین ارتباط با دنیای خارج.

همزمان، در افغانستان امیرها و شهزاده ها که به حکومت مرکزی اطاعت نمی کردند، دو باره سر بالا کردند و این چیزی بود که عبدالرحمن و امرای بعد از او علیه آن مبارزه می کردند. نشانه هایی وجود داشت که خطر مستقیم فروپاشی، به ویژه جدایی ولایات شمالی که به دلایل مختلف امیدوار بودند که دیگر سلطه نفرت بار پشتون ها به پایان رسیده است – افغانستان را تهیدد می کرد.

با وجود بعضی جابجایی نیروهای متخاصم از یک جناح به جناح دیگر، همبستگی تقریبن نیرومند درونی بین نیروها موجود بود. ستون فقرات رژیم جدید را مردم شمال، به ویژه تاجیک ها تشکیل می دادند. قدرتمند ترین دشمنان مخالف بچه سقاء را طبعن پشتون ها، به ویژه عشیره های سدوزای و بارکزی تشکیل می دادند که کشور را از سال 1747 اداره می کردند. در حالی که سفوی ها مهم ترین بازوی خود را در بین وطنداران خود و مذهب جستجو می کردند، مخالفین شان در مجموع روی همبستگی قبایل پشتون تکیه داشتند. با وجود آنکه امیر جدید دشمنان خود را در جنگ شسکت می داد، اما از تعداد شان کاسته نمی شد. قبایل گروه های جدیدی از مومند، افریدی و دیگر قبایل هند برتانوی تشکیل می دادند. “پشتونستان” که در مرزهای مشترک انگلستان – افغانستان افتیده بود، منبع پایان ناپذیر قوت و استقامت پشتون ها را تشکیل می داد که کسی توان غلبه بر آن را نداشت.

چه سقاء نیز این را به خوبی می دانست. او نسبت به نیروی نظامی، به تلاش های سیاسی و مذاکرات بیشتر امیدوار بود. در مارچ 1929، در حالی که در فرودگاه کابل دروازه (طاق) ویژه ای را دیزاین کرده بود، بیصبرانه انتظار نادر را می کشید. در عین زمان امان الله در قندهار امیدوار بود که نادر نزد او می آید. نادر خان هر دو را ناامید ساخت. هفتم مارچ او وارد خاک افغانستان – که پنج سال قبل آن را ترک کرده بود، گردید و در بیست و دوم مارچ 1929 در جرگه جوانان قبایل مسئله قانونی بودن حکومت بچه سقاء را مطرح کرد. از نام قبایل پشتون، نادر خان بچه سقاء را چلنج داد. اما کوهدامنی ها نیز مثل پشتون ها، افغان های قوی و غلبه ناپذیر بودند. حبیب الله به نامه تهدید آمیز نادر چنین پاسخ داد:

” تا زمانی که من زنده هستم، تاجی را که با شمشیر خود به دست آورده ام و در دستان نیرومند من قرار دارد، بر زمین نمی گذارم”.

حبیب الله خشمگین به غارت منازل و اموال مصاحبان دستور می دهد. با وجود آن، با درک اینکه بدون حل مسئله پشتون ها، افغانستان نمی تواند وجود داشته باشد؛ حبیب الله در تمام دوران حکومت خود، دمی از تلاش برای کشانیدن نادر خان و برادرانش به طرف خود دریغ نکرد. اگر چه حفظ تمامیت ارضی افغانستان، عدم تجزیه و جلوگیری از کشتار عمومی یکی از نگرانی های بچه سقاء و مخالفین اصلی او نادر خان و امان الله را تشکیل می داد، اما راه های رسیدن به این اهداف نزد هر کدام متفاوت بود.

 

آیا شوروی به ما کمک خواهد کرد؟

یکی از مهمترین علل عدم محبوبیت امان الله ارتباط او با اتحاد شوروی بود و بچه سقاء و انگلیس ها شایعه ای (که خیلی هم حقیقی جلوه می کرد) را پخش کردند که گویا قرار است روس ها به زودی به افغانستان لشکر بکشند تا حکومت امان الله را مجددن مستقر بسازند.

اما در حقیقت،  اتحاد شوروی تصویر کوچکی از آنچه که در همسایه جنوبی اش می گذشت را در اختیار داشت. شوروی نه توچهی به بچه سقاء داشت و نه هم به نادر خان که در شروع سال به نماینده گی اتحاد شوروی در پاریس مراجعه کرده بود تا برایش اجازه عبور از خاک شوروی برایش داده شود. این اجازه برایش داده نشد.  ماسکو با “پَر” امان الله خان بازی می کرد. با پشتیبانی از امان الله، اتحاد شوروی در حقیقت به مخالفت با بچه سقاء و نیز نادر برخاسته بود.

در شروع اپریل بچه سقاء، عالم خان را فراخواند و برایش خبر داد که:  دسته ای مرکب از چندین صد ترکمن و هزاره تحت قیادت غلام نبی خان چرخی (برادر غلام صدیق – وزیر خارجه و از نزدیکان امان الله) سفیر افغانستان در شوروی، مرز افغان – شوروی را عبور کرده و علیه سقوی ها به جنگ پرداخته اند. در آن زمان کمتر کسی می دانست که این حمله، از سوی طرفداران شاه سرنگون شده و نظامیان ارتش سرخ به قوماندانی کاردار اسبق نظامی شوروی در کابل ویتالی پریماکوف راه اندازی گردیده است. تصمیم اجرای این عملیات را چند روز قبل استالین در یک جلسه شبانه در حالی که غلام صدیق و ویتالی پریماکوف را نزد خود فرا خوانده بود، اتخاذ کرده بود.

نظامیان شوروی مرز را در نزدیکی ترمز ازبکستان و پته قیصر افغانستان عبور کردند، تقریبن این همان مسیری است که 50 سال بعد، قطعات نظامی دیگری زیر نام “قطعات محدود نظامی شوروی” آن را پیمود. قبل از پیشروی پیاد، به تاریخ پانزده اپریل 1929 هواپیماهای شوروی در آسمان افغانستان به پرواز درآمدند. مرزبانان افغانستان از خیمه های خود بیرون شدند تا ماشین پرنده را تماشا کنند، اما با خونسردی تیرباران گردیدند. در حدود 48 یا 50 مرزبان به قتل رسیدند. به تعقیب آن قوای پیاده به ساحل افغانستان پیاده شدند. در داخل افغانستان، غلام صدیق موفق شد تا چند صد دیگر از طرفداران خود – بیشتر هزاره های وفادار به امان الله  را گرد بیاورد. برنامه ریزی شده بود که تقریبن همزمان با هجوم قطعات پریماکوف از شوروی، امان الله از طرف قندهار به سوی کابل هجوم خود را شروع کند.

به تاریخ 22 اپریل قطعات اتحاد شووری به شهر مزارشریف حمله کردند و آن را به دست آوردند (بیگ). مزارشریف و هرات نقش مهمی در بازگردانیدن قدرت به امان بازی می کردند. از همین مسیر کمک های اتحاد شوروی، منجمله اسلحه به افغانستان ارسال می شد. درست به همین خان غلام نبی خان عملیات تصرف مزارشریف را سازماندهی کرد. حمله قطعات شوروی حتی برای قنسول آن کشور در مزار غیر منتظره بود. تنها در جنگ مزار، شوروی ها 2 هزار افغان را به قتل رسانیده بودند. 3 هزار افغان دیگر در تاشقرغان کشته شده بود. هنگامی که شایعه موجودیت “قطعات نیرومند روس های قزاق” در ترکیب قوای غلام نبی خان چرخی پخش شد، باعث واکنش آنی از سوی دولت افغانستان گردید. حبیب الله خان که سخت خشمگین شده بود، به سفارت روسیه رفت تا از نیات جانب روسی در قبال افغانستان آگاهی یابد. به گفته فیض محمد (کاتب هزاره)، “سفیر اتحاد شوروی دخالت در امور ترکستان افغانستان را رد کرد و بچه سقاء آرام شد.” اما پس از گذشت چند روز خبر رسید که هواپیماهای شوروی شهر مزارشر یف را بمبارد کرده اند. این بار حبیب الله احتجاج رسمی ای به سفارت شوروی در کابل فرستاد. در احتجاجیه آمده بود: “اگر این هواپیماها عملآ کابل را بمبارد کنند، آن ها تنها می توانند متعلق به دولت شما باشند و در این صورت نماینده های سایر کشورها نیز در برابر دخالت شما در امور داخلی افغانستان احتجاج خواهند کرد.”طبیعی است که در آن زمان خود فیض محمد، مثل بسیاری دشمنان دیگر بچه سقاء به شایعات در مورد “رد پای روس” باور نمی کردند (و یا نمی خواستند باور کنند). اما برای بچه سقاء، انگلیس ها و در سطح گسترده تر – جامعه جهانی – این موضوع واضح و روشن بود. به تاریخ هژدهم ماه می نشستی با شرکت بزرگان و مقامات دولتی مردم شمال دایر گردید. به گفته فیض محمد، در این جلسه “2 -3 جاسوس انگلیس ها که در مقامات بالایی قرار داشته و از اعتبار و احترام زیادی برخوردار بودند، در این نشست شرکت داشتند.” در همین نشست فیصله به عمل آمد تا اعلامیه ای با متن زیر نشر و پخش شود:

“در ارتباط با هجوم روز ها به مزار شریف و قطغن و دخول قوای آن ها به این مناطق، تمام مردم افغانستان باید جنگ داخلی را متوقف ساخته و برای دفاع در برابر هجوم روس ها به پا خیزند.”

اما این اعلامیه که می توانست جنگ داخلی را به جنگ میهنی مبدل ساخته و زمینه جنگ انگلستان و شوروی را مهیا سازد، به نشر نرسید و علت آن هم موقف انگلیس ها بود. انگلیس ها نمی دانستند که آیا لازم است در برابر دخالت روس ها رسما احتجاج کنند یا خیر؟ احتجاج رسمی در این مورد آن ها را در نظر جهانیان پشتیبان “آشکار” سقاوی ها معرفی می کرد. همچنان آن ها فاقد “exit strategy” بودند، یعنی استراتیژی برون رفت از اوضاعی را که در صورت امتناع شوروی ها از فراخواندن قطعات شان از افغانستان به وجود می آمد. با وجود همکارهای محتاطانه با نادر و بچه سقاء انگلستان تلاش می کرد بیطرفی خود را حفظ کرده و از رویارویی مستقیم با اتحاد جماهیر شوروی خودداری کند. انگلستان تصمیم نداشت به خاطر بچه سقاء وارد یک منازعه مسلحانه با اتحاد شوروی شود.

در حالی که تاخت و تاز اتحاد شوروی بر رشد روحیه “میهن دوستی” در اردوگاه بچه سقاء و نادر اثر مثبت داشت، زمینه شکست و انزوای امان الله را مهیا ساخت. با رسیدن خبر حمله شوروی، سقاوی ها برای افشای توطیه امان الله، چرخی و اتحاد جماهیر شوروی بر ضد افغانستان، بدون تاخیر هیئتی را به جنوب فرستادند. سقاوی ها در تبلیغات خود از همکاری امان الله با ترک ها و برنامه های اتحاد شوروی برای تسخیر شمال افغانستان (منظور تصرف جزیره اورتا تغای در سال 1925م بود) یاد می کردند. این هئیت توانست رهبران برجسته مذهبی شمال، از آنجمله داملا عرب، مولوی غلام حیدر مزاری مرید او و همچنان خلیفه قزل ایق رهبر روحانی ترک های مهاجر آسیای میانه را گرد هم بیاورد که در نتیجه آن ها علیه هجوم چرخی اعلام جهاد کردند. خلیل الله خلیلی نویسنده جوان و طرفدار پرشور بچه سقاء از جمله کسانی بود که در نوشتن متن این فتوا سهم داشت. به این ترتیب هجوم شوروی حس وفاداری به امان الله را در شمال و هرات که بدون آن هم کمرنگ بود، به کلی از بین برد. اعلامیه ای که توسط خلیلی نگاشته شد بود، باعث شد تا سربازان ارتش افغانستان گروه گروه به سقاوی ها بپیوندند. در آن زمان 1200 ترکمن های وابسته به خلیفه قزل آیق به امیر حبیب الله پیوستند

حبیب الله برای استحکام پیروزی معنوی خود که در اثر هجوم قطعات  چرخی – پریماکوف به دست آمده بود، نماینده خود را نزد نادر خان فرستاد و از او خواست تا به کابل برگدد و مسوولیت کارهای دولتی را به عهده بگیرد تا او خود (بچه سقاء) به شمال رفته و در برابر تجاوز روس ها بجنگد. چنانکه قبلاً گفته شد، شاه محمود برادر نادر خان به حیث سکرتر نزد حبیب الله کار می کرد و مسوولیت برقراری صلح با قبایل شرقی و جنوبی را به عهده داشت. شاه محمود، در آن زمان به بچه سقاء علاقه داشت و می کوشید این کوهدامن زاده را با برادران خود آشتی دهد. او به همفریسی اعتراف کرده بود که حبیب الله اگر چه بیسواد است، اما از کرکتر و حس عدالتخواهی قوی ای برخوردار است.

بچه سقاء در جریان زمامداری خود هیچگاهی مهاجرین آسیای میانه را از یاد نبرد. در مبارک رمضان که در سال 1929 با ماه های مارچ و اپریل برابر شده بود،  اکثراً با عالم خان یکجا افطار می کرد. دیدار های شان اکثراً در پغمان صورت می گرفت. چنانکه در بالا گفته شد، در آخر اپریل بچه سقاء امیر سابق بخارا را نزد خود فراخواند و از او خواست ابراهیم بیگ و نفراتش را به شمال بفرستد تا با تشکیل قطعات رزمی، سید حسین (وزیر دفاع) را در مقاومت علیه تجاوز شوروی یاری رساند. در مورد شرکت مهاجرین در جنگ های علیه قوت های وفادار به امان الله ما در زنده گی نامه ابراهیم بیگ که پیشتر به نشر رسیده است، سخن گفته ایم.

در آخر اپریل، قطعه پریماکوف که به مقاومت شدید مواجه گردیده بود، در موقعیت دشواری قرار گرفت و خواهان کمک شد. کمک به زودی فرا رسید. به تاریخ 26 اپریل هواپیماهای شوروی ده پایه ماشیندار و 200 قطار مرمی آن را به مزارشریف انتقال دادند. به تاریخ 5 ماه می قطعه دوم که متشکل از 400 سپاهی ارتش سرخ بود، مرز را عبور کرد. نیروی مرزی افغانستان توسط آتش شدید توپخانه و ماشیندار به معنی حقیقی کلمه دَرو گردیدند. به تاریخ 6 می نیروی هوایی ناحیه نظامی ترکستان نیروهای سقاوی را در حومه مزارشریف (در دهدادی – مترجم) مورد بمباردمان قرار دادند. در میانه های ماه می هواپیماهای شوروی که از ترمز پرواز می کردند، چندین بار به تاسیسات نظامی افغانستان حمله کردند. به تاریخ 23 ماه می بار دیگر قلمرو افغانستان و این بار مناطق مهاجرنشین مرزی خان آباد، اندرآب، تالقان و حضرت امام مورد حمله هوایی قرار گرفت. چنانکه قبلاً گفته شد، این کار چنان خشم بچه سقاء را برانگیخت که نزدیک بود دستور دهد سفیر شوروی را به گلوله ببندند. به تاریخ 24 ماه می نادر خان به منظور وحدت جبهه میهنی و جلوگیری از پیروزی قطعات پریماکوف – نبی خان، تصمیم گرفت به پیشنهاد اتحاد با بچه سقاء پاسخ بدهد. نادر خان پیشنهاد کرد که (امیر حبیب الله خان) برادرش حمیدالله را نزد او بفرستد و او نیز تعهد کرد که برادرش شاه محمود را با شش هزار قوای مسلح برای کنترول تاسیسات دولتی به کابل بفرستد. به خود بچه سقاء پیشنهاد شده بود تا به شمال رفته در برابر روس ها جهاد کند. همچنان به او پیشنهاد شده بود که حکمرانی مناطق شمالی به او تفویض شود. اما این اقدامات به جایی نرسید. جوانب مذاکره کننده، حمیدالله برادر حبیب الله و نادر خان به مناقشه پرداختند، اما مذاکرات آن ها در آینده نیز ادامه یافت. غلام نبی خان با هراس از اینکه مبادا جنگ داخلی به جنگ میهنی مبدل شود، چیزی که دلخواه امانیست ها نبود، فرمان عقب نشینی قطعات خود را صادر کرد. برای خود امان الله نیز چنین دوستی “خرس گونه” شوروی به درد نمی خورد. به تاریخ 23 ماه می در گرماگرم جنگ طرفدارانش در مزارشریف، اما از مبارزه دست کشیده عازم هند و سپس اروپا می شود.

به گفته ابراهیم بیگ، در این زمان افغانستان را هرج و مرج فرا گرفته بود. قطعات شوروی که از حمایت مردم برخوردار نبودند، به زودی درک کردند که گرفتار دام می شوند. به تاریخ 28 ماه می فرماندهی ناحیه نظامی ترکستان فرمان عقب نشینی داد  و به فرمان ماسکو قطعات شوروی با عجله عقب نشستند. به گمان آقابیگوف، مهمترین دلیل عقب نشینی روس ها این بود که از سوقیات نظامی شوروی به سوی کابل نه تنها کشور های اروپایی، بلکه هم پیمانان خوب شوروی مثل ترکیه و فارس نیز آگاهی یافته بودند. به این ترتیب این توطئه نظامی شوروی بدون دست آوردی پایان یافت. مهمترین درسی که باید از این حمله گرفته می شد (که نشد) این بود که عملیات نظامی قطعات منظم ارتش در برابر گروپ های بی شمار متشکل از اهالی افغانستان، نتیجه ای در پی ندارد.

امان الله، کسی که به خاطر او این ماجرا به راه افتاده بود، چنانکه در بالا گفته شد، جنگ در برابر امیر حبیب الله را پایان داد و برای همیشه افغانستان را ترک گفت. پیش از ترک کشور، طی تیلگرامی به غلام نبی خان دستور داد از افغانستان خارج شود. به تاریخ 30 ماه می غلام نبی خان مزارشریف را به قصد ترمز (اتحاد شوروی) ترک گفت. خلیلی نیز به این عقیده است که غلام نبی خان به خواهش امان الله که خواستار دخالت روس ها در امور افغانستان نبود، عقب نشست. غبار بعضی نظرات دیگر را ارایه می کند. او می گوید که غلام صدیق خان … تیلگرامی به نبی خان فرستاد و او را از اینکه امان الله افغانستان را ترک کرده است،خبر داد. نبی خان با دریافت این خبر به اتحاد شوروی رفت. به این ترتیب او می خواست نشان بدهد که عمل او به منظور خدمت به شخص امان الله بوده است .

نبی خان هزاره در دسامبر 1929، پس از سقوط بچه سقاء به کابل آمد. همراه با نبی خان اعضای سابق حکومت امان الله نیز به شوروی فرار کرده بودند. پسانتر دارایی آن ها توسط ترکمن های خلیفه قزل ایق و ازبیک های تاشقرغان به رهبری قاسم خان غارت گردید.

آیا قوت های مهاجرین با قطعات پریماکوف – چرخی جنگیدند؟ با اتکاء به پاسخ های آن ها به سازمان امنیت “چکا” جواب منفی است. آن ها از قشلاق های خود بیرون نشده بودند. اما آیا واقعیت به راستی چنین بود یا اینکه زندانیان از ترس اینکه مبادا بیشتر مورد خشم حکومت شوروی قرار نگیرند از اظهار واقعیت خودداری کرده بودند؟ امروز دشوار است که بتوان به اصل واقعیت در این مورد دست یافت. اما اگر این داستان را تا آخر مطالعه کنیم، باید اعتراف کنیم که مهاجرین با کمک به سقاوی ها، از افغانستان – کشوری که به آن ها پناه داده بود، دفاع کرده اند. در پهلوی دفاع از دهدادی و جنگ با هزاره ها، قطعات سید حسین توانستند با کمک مهاجرین به تاریخ 6 ماه می حمله مهاجمین را که می خواستند به کمک پریماکوف مرز را عبور کنند، درهم شکستند. طبق اظهار دبینکو فرمانده ناحیه نظامی ترکستان، در مارچ 1929 “… تمام مرز افغانستان از بیشقاب تا اوست منطقه وخش کاملاً توسط باسمه چی ها و مهاجرین بخارایی حفاظت می شود.”

 انگیزه استالین از “سوقیات به کابل” چی بود؟ آیا برقراری رژیم شاهی امان الله که در اثر قیام های مردمی سقوط کرده بود، ارزش این را داشت که به خاطر آن زنده گی سپاهیان ارتش سرخ و حیثیت اتحاد شوروی قربانی گردد؟ آیا سوقیات پریماکوف و حمله مشابه به آن در سال بعد، پوششی برای برنامه های درازمدت شوروی در قبال افغانستان نبود؟

در حقیقت، مقامات بلند پایه ای که عینی فکر می کردند، به ویژه در کمیساریای مردمی در امور خارجی (وزارت خارجه) سقوط امان الله را ضربه ای به برنامه های اتحاد شوروی و پیروزی انگلستان ارزیابی می کردند. آن ها به ابقای رژیم شاهی، اما دوست به اتحاد شووری اقدام کردند. آن ها می دیدند که امان الله از پشتیبانی پشتون های جنوب برخوردار بوده و به پرولتاریا ضد انگلستان و ضد امپریالیزم خود را نزدیک می سازد. در عین زمان ، به عقیده آنان بچه سقاء که برخاسته از شمال بود، دیر یا زود اقدامات تهاجمی خود را به آسیای میانه شوروی که در نزدیکی او قرار داشت، آغاز می کرد. به اساس این تحلیل، وزنه علاقمندی شوروی بیشتر به نفع امان الله پادشاه پشتون سنگینی می کرد تا حبیب الله تاجیک “پرولتر”.

در عین زمان، سیاست شوروی در قبال افغانستان همواره بر اساس ایدیالوژی کمینترن (انترناسیونالیزم کمونیستی – مترجم) استوار بود. برخی از رهبران شوروی (در قدم اول کارمندان گ پ او) تصور می کردند که آن ها به تحقق آرمان دیرینه خود – انقلاب “مردمی” – نزدیک شده اند. برادران چرخی – غلام صدیق و غلام نبی تقریباً دو ماه را در مسکو سپری کردند. در طول این مدت آن ها تلاش کردند تا رهبری شوروی را متقاعد بسازند که افغان ها از ظلم و ستم به ستوه آمده و در انتظار برگشت امان الله استند. بدون شک، رهبران گ پ او در فکر ابقای رژیم شاهی نبودند. آن ها می پنداشتند دسته نظامی پریماکوف – نبی خان قیام مردمی را در قلمرو افغانستان براه می اندازند تا زمینه تشکیل یک حکومت دست نشانده را که بعداً به اتحاد جماهیر شوروی بپیوندد، برابر می کنند. در روشنی این واقعیت، تشکیل جمهوری تاجیکستان اتحاد شوروی در سال 1929، زمانی که تاجیک تهیدستی در همسایگی آن جمهوری نو بنیاد به امارت رسید، به هیچ وجه تصادفی به نظر نمی رسد. بی اساس نبود که اعطای استاتوس جمهوری شوروی به تاجیکستان در هنگامه جنگ داخلی در افغانستان از طرف انگلیس ها و افغان ها به مثابه “فراخوان” تلقی گردید. این فراخوان اشاره روشن به مظلومیت تاجیک ها و ازبیک ها در افغانستان داشته و به مثابه شعاری ارزیابی می شد که می گفت: “چنان بکن که من کردم”.

اما می شود فرض کرد که فرماندهی ارتش سرخ که منابع بزرگ انسانی، نظامی و مالی را به منظور امحای باسمه چی ها هزینه کرده بود، هنوز هم زیر تاثیرتخیل خام و خطرناک کمینترن مبنی بر اینکه صرف راه اندازی “جنگ انقلابی” کافیست تا “مردمان تحت ستم شرق” با سپاسمندی، ناجیان خود را در آغوش بگیرند، قرار داشتند.

هر طوری که بود، بالاخره اتحاد شوروی تصمیم گرفت از امان الله پشتیبانی کند. چکیست سابق آقابیگوف که در مرکز قضایای افغانستان قرار داشت، می پنداشت که:

” کمیسیاریای وزارت خارجه در مسایل سیاست افغانستان هیچگونه خط استواری نداشت و به دنبال قضایا حرکت می کرد.  استالین با “قاطعیتی” که داشت تصمیم گرفت مناسبات داخلی افغانستان را با ضربه مشت ارتش سرخ از هم بپاشد. با این کار او نام  روسیه را در افغانستان و ایدیالوژی سوسیالیزم را در اتحاد شوروی به کلی بدنام کرد و صریحاً بر اتهام امپریالیزم سرخ که بر شوروی وارد می شد، مُهر تایید گذاشت.”

به نظر می رسد همه انگیزه های ذکر شده در بالا می توانند درست باشند و نمی توان از آن ها صرف نظر کرد. اما در عین زمان، نباید با قاطعیت یکی از انگیزه های فوق را برجسته ساخت. تنها چیزی که با قاطعیت می توان گفت این است که حکومت شوروی با مهاجرینی که پشتیبان حبیب الله بوده و به قلمرو شوروی نفوذ می کردند، مخالف بود. نیز روشن است که اتحاد جماهیر شوروی تصمیم گرفت از وضعیت به وجود آمده استفاده کرده مهاجرینی را که در نزدیکی مرز زنده گی می کردند، “مجازات” کند. و بالاخره، فرماندهان سرخ مشتاق بودند تا هر چه زودتر وسایط جدید، اسلحه و تکتیک  پیشبرد جنگ در “جبهه هند” را بیازمایند. به ویژه اتحاد جماهیر شوروی در پی آن بود تا نیروی هوایی خود را در افغانستان که “از دیدگاه مرکز فرماندهی ارتش سرخ تخته خیزی برای حمله بر هند به شمار می رفت” آزمایش کند. فرماندهانی چون ایوان ایفیموویچ پتروف، ایوان واسیلیوویچ پانیلوف، ویچسلاف دیمتروویچ سویتایف و دیگران که برای ارتش سرخ در جنگ میهنی افتخار کسب کردند، همه در گروه پریماکوف آبدیده شده بودند. از تجربه عملیات سال های 1929 و 1932 (در مورد اخیر در زنده گینامه بعدی توضیحات می دهم – نویسنده) در تشکیل “ارتش داوطلب آلتای” که سینکیانگ را برای ایجاد خیزش اسلامی مورد حمله قرار داد، استفاده صورت گرفت. این رویدادها، صحنه های جداگانه یا از هم گسیخته و بالاتر از آن کدام اشتباه آزار دهنده نبوده، بلکه پیشبرد یک سیاست تهاجمی هدفمند را نشاندهی می کند. تمام این مدت به تجربه اندوزی، پرورشش کادرها و بهبود کارکرد اسلحه برای تهاجمات بعدی بر کشورهای هم مرز با اتحاد جماهیر شوروی اختصاص داده شده بود.

در کل، اتحاد شوروی در زمان فرمانروایی بچه سقاء از امان الله مخلوع و طرفدارانش به پیمانه زیاد، حتی بیشتر از آنچه که آن ها توقع داشتند، حمایت می کرد. تجاوز پریماکوف – غلام نبی خان دقیقاً همان عنصری بود که ضرورتی به آن احساس نمی شد. غیر ضروری هم برای امان الله که منحیث کسی که باعث تجاوز خارجی به کشورش شد، تبارز کرد و هم برای خود اتحاد شوروی، زیرا این حادثه سبب شد تا اتحاد شوروی منحیث کشوری که در جنگ داخلی افغانستان جانب یک طرف را گرفته است، شناخته شود. آشکار است که انگلیس ها از این حمله، ترسیده بودند. چنانکه در بالا گفته شد، انگلستان از صدور بیانیه رسمی مبنی بر درخواست قطع فوری دخالت خودداری کرد، ظاهراً به دلیلی که آماده نبود در صورت امتناع اتحاد شوروی از دخالت در امور افغانستان پاسخ مناسبی بدهد. آیا واقعاً در ورای این همه دخالت به شکل رسمی آن وجود داشت؟  فرضیه دقیقتر این است که انگلیس ها  در صورت ابراز چنین احتجاج، خود را دشمن امان الله و در نتیجه طرفدار بچه سقاء نشان می دادند. در عین زمان آن ها امکانات مانور را در اوضاع پیچیده آن زمان – هم برای اتحاد شوروی و هم برای انگلیس ها- محدود می ساختند. بالاخره آن ها ترجیح دادند که عملیات تیم اتحاد شووری را “نادیده” بگیرند اما پس از عقب نشینی تیم نظامی اتحاد شوروی اوضاع را به صورت کامل تحت اختیار خود گرفتند.

پایان فرمانروایی بچه سقاء و سلطنت نادر شاه

حمایت مردم شمالی (به شمول مهاجرین) از رژیم جدید باعث نارضایتی و ایجاد حس قومی در جنوب افغانستان گردید. در عین زمان نباید گفت که همه مردم شمال در یک جبهه واحد به طرفداری حبیب الله برخاستند.  از جمله، هزاره ها به حمایت امان الله و غلام نبی چرخی پرداختند. بچه سقاء نیز تمایل داشت تا آنان را به جانب خود بکشاند. (در این راستا) او به وحدت زبانی تاجیک ها و هزاره ها و نیز احساسات قومی و طبقاتی هر دو قوم اشاره می کرد.

اما تلاش های بچه سقاء برای برانگیختن حس قومی گروپ های غیر پشتون در اثر سیاست کادری او، یعنی تعیین هموطنان کوهدامنی اش در مقامات بلند به نتیجه نرسید. کارکرد بچه سقاء در سیاست خارجی نیز موفقانه نبود. با وجود همه تلاش هایی که سقاویست ها برای جلب توجه بیرونی ها انجام می دادند، موفق به کسب شناسایی بین المللی نگردیدند.

در این شرایط خاندان مجددی که زمانی بچه سقاء را به قدرت رسانیده بود، با ترس از هرج و مرجی که آغاز شده بود، جانب مصاحبان را گرفت. اعضای این خانواده به ویژه نادر خان و نیز برادرانش هاشم خان، شاه ولی خان و شاه محمود خان با حمایت قبایل جنوبی و شرقی حمله بر کابل را آغاز کردند. انگلیس ها با وجود اعلام بیطرفی، عملاً چشمان خود را بر بسیج قبایل آن طرف مرز- در قلمرو هندوستان – توسط برادران مصاحبان برای دستیابی به اهداف خود، بستند. سپس، در روابط بچه سقاء و حضرات مقتدر مجددی سردی و تلخی چیره می شود. در ماه جون، شیر آقا (مجددی) جرگه ای را دایر و بچه سقاء را نادرست می خواند. این کار چنین معنی می داد که پس از این حمله بر امیر نه تنها مجاز، بلکه مطلوب نیز است. به تاریخ سیزدهم اکتوبر بچه سقاء و یارانش که مورد هجوم قوای شاه محمود و شاه ولی قرار گرفتند، از پایتخت افغانستان فرار کردند. به تاریخ پانزدهم اکتوبر نادر خان سوار بر اسب سفید وارد کابل شد و به زودی با تقاضای قبایل مبنی بر قبول پادشاهی “موافقه” کرد و نادر شاه شد. این ضربه ای بود بر امان الله و حامیانش که به اظهارات نادر مبنی بر اینکه او تمایلی برای غضب تحت شاهی افغانستان ندارد، باور کرده بودند. پادشاهی پشتون ها دو باره بر قرار شد و در کشور سلسله جدیدی متشکل از خاندان مصاحبان به پادشاهی رسید.

به تاریخ بیستم اکتوبر بچه سقاء با گرفتن تضمین حفظ جانش، تسلیم شد. اما این کار او را از مرگ نجات نداد. نادر شاه به هیچ وجه نمی توانست شخص عادی ای را که جرات کرده بود به تاج شاهی چشم بدوزد، ببخشد. به تاریخ دوم نوامبر سال 1929، حبیب الله  سقاء زاده یگانه شاه غیر پشتون – تاجیک – افغانستان در فرودگاه کابل به دار آویخته شد. مراسم اعدام در برابر قبایل پشتون – وزیری ها، مسعود، منگلی ها و جدرانی ها صورت گرفت. اجساد اعدام شده گی ها – حبیب الله، حمید الله (برادر حبیب الله)، شیر جان (وزیر دربار) و چهارده تن دیگر از سقاویست ها سه روز از چوبه دار آویزان ماند. به زودی عکس هایی از این جریان به مشادهده رسید و در مدت کوتاهی فروش عکس های حبیب الله مقتول در پشاور به تجارت پر درآمدی مبدل گشت. هر عکس به قمیت پنج پنی به فروش می رسید.

مرگ نادر

نادر پس از به قدرت رسیدن، از هیچ تلاشی دریغ نکرد تا نه تنها از بچه سقاء که از امان الله و طرفداران او نیز خیال خود را راحت سازد. از آن جمله، محمد ولی خان – تاجیک، سفیر امان الله که در سال 1919 با لینن ملاقات کرده بود به قتل رسید. امان الله خود در موقعیت دشواری قرار گرفته بود. او پول زیادی با خود نیاورده بود و انگلستان که معمولاً تکفل اعاشه و اباطه شاهان مخلوع را بر گردن می گرفت، تصمیم نداشت به او کمک کند.

“متاسفم که من مثل تزار روسیه از بین نرفتم. حال برای من هیچ چیزی باقی نمانده است، جزء اینکه دور از وطنم زنده گی کنم”. امان الله با غمگینی اظهار می کرد. او تا آخر از نادر ناراضی بود، زیرا نادر نه تها اجازه برگشت به افغانستان برایش نداد، بلکه حتی در مراسم تاجپوشی خود نیز از او دعوت نکرد. اگر چه  انگلستان و نادر امان الله را تحویل نمی گرفتند، اما برای ویکتور امانوئل پادشاه ایتالیا، امان الله یک “شهزاده” و یک مهمان خاص تا آخر باقیماند. او برای امان الله و ثریا خانمش با شش کودک شان پناه گاه داد و آن ها را ویلای اوراسیو در روم مستقر ساخت. در ایتالیا آن ها صاحب دو فرزند دیگر هم شدند. به آنان آموختند که زبان فارسی را فراموش نکنند. سال های دراز تبعید برای امان الله  آغاز شده بود. آیا شاه تبعیدی  به تغییر سرنوشت و شباهت آنچه که بر امیر سابق بخارا که امان الله او را در کابل زیر نظارت خانگی گرفته بود، گذشته بود با زنده گی خودش فکر می کرد؟ احتمالاً بلی. موجودیت دو صد هزار مهاجر از قلمرو شوروی در افغانستان “عامل مهاجرین” را به وجود آورد که باعث تعمیق تضاد بین رژیم نوبنیادِ ریفرمیستِ متمایل به شوروی و روحانیون مخالف آن که با مهاجرین و باسمه چی ها (مجاهدینی که علیه شوروی می جنگیدند) گردید.  چنانکه خلیلی تذکر می دهد این عامل، سرانجام به سقوط امان الله انجامید.

علیا حضرت مادر امان الله  بانوی قدرتمند ی که به بازپس گیری تاج و تخت پسرش تمایل داشت و عالم خان را فرزند خوانده بود، به کنستانیپول  مهاجرت کرد. پدر زن (خسر) امان الله خان، رهبر افغانان جوان – محمود طرزی – نیز به همان جا رفت. عنایت الله خان “امیر سه روزه” بد شانس به تهران تبعید شد و در آنجا به پرورش گل پرداخت.حضرات شیر آقا و گل آغا مجددی به تدریج نفوذ خود را بر پادشاه جدید از دست دادند. برادران چرخی از دربار نادر خان رانده شدند. نادر به ویژه از غلام نبی خان که لشکرکشی به سود امان الله خان را از قلمرو اتحاد شوروی رهبری می کرد، نارضایتی به خصوصی داشت. برخورد غلام نبی خان چرخی در برابر نادر نیز چنان بود. چرخی تا آخرین لحظات زنده گی از امان الله حمایت کرد تا اینکه جانش را بر سر این کار گذاشت. به تاریخ هشتم نوامبر 1932، نادر خان، غلام نبی خان را فرا خواند. گفتگوی تندی بین شان در گرفت که در جریان آن غلام نبی خان، نادر خان را به غضب سلطنت متهم کرد. در مقابل، نادر خان به اشاره ای به نگهبانان خود کرد و خود بیرون رفت. هنوز دروازه در عقبش بسته نشده بود که نگهبانان بر سر او ریختند و با قنداق تفنگ آنقدر او را کوبیدند که جان داد.  زنجیره خشونت هایی را که نادر خان بنیاد نهاده بود، درست یک سال بعد متوقف گردید. در سالروز به تاریخ هفتم نوامبر 1933 در سالروز مرگ غلام نبی خان در مراسمی که به مناسب اعطای جوایز به دانش آموزان (مکتب حربی – مترجم) برگزار گردیده بود، فرزند خدمتگار غلام نبی خان سه گلوله با تفنگچه بر نادر شاه آتش کرد.  بالاخره کسی که امان الله غاصب قدرتش می خواند، کسی که بچه سقاء را سرنگون کرد و ابراهیم بیگ را از افغانستان راند، چشم از دنیا بر بست.

در اوایل جنگ دوم جهانی فاشیست های آلمان و ایتالیا تلاش کردند که امان الله خان را به پادشاهی برسانند و افغانستان را متفق خود سازند، اما شوروی و انگلستان این نقشه را نقش بر آب کردند. امان الله خان در اثر بیماری گرده در سال 1960م وفات کرد و در جلال آباد به خاک سپرده شد.

نتیجه:

منابع  و آثار موجود در پیرامون شخصیت بچه سقاء و ماهیت جنبش او نظرات مختلفی دارند. برای تاجیک ها (خ. نظروف) و یک تعداد دیگر از نویسنده های افغانستان حبیب الله یک میهن دوست و ملیگرای تاجیک بود که علیه شوونیزم پشتون ها قد برافراشت. در عین حال، نویسنده های دیگری (خلیل الله خلیلی) از تعهد او به ارزش های اسلامی یاد کرده و جنبش سقوی ها را یک جنبش دینی می خواند. اولیو ریا، نویسنده فرانسوی نیز چنین نظری دارد و می گوید که بچه سقاء یک مسلمان بنیادگرا بود. بیشترینه نویسنده های پشتون به این نظرند که حکومت امیر حبیب الله خان بر “شمشیر و زنجیر” بنا یافته بود و غرق فساد و شرارت بود. کسانی هم به این باورند که او مجرمی بود که اسلام را مثل طالبان تحریف کرده بود. بالاخره، نویسنده و پژوهشگر هندی سینزل نوید به این نظر است که قیام سقوی ها، یک قیام دهقانی و غیر مذهبی بود که در اثر آشفتگی های اجتماعی به وجود آمد و علماء پسانتر در راس این جنبش قرار گرفتند و آن را خصلت مذهبی دادند. کمبود اطلاعات و قلت منابع باعث شده است تا این مسئله که در سرنگونی امان الله خان کی توسط کی، حبیب الله خان توسط حضرات و یا حضرات توسط  حبیب الله خان استعمال شدند، در ابهام باقی بماند.

نظر سینزل نوید در مورد اینکه قیام حبیب الله خان آمیزه ای از نارضایتی اجتماعی و فعال شدن روحانیت مخالف (دولت) بود که موفق شد احتجاج عمیق مردمی را با استفاده از نمادهای مذهبی که برای دهاقین افغانستان قابل فهم بود، ابراز کند قابل قبول به نظر می رسد. حبیب الله که خود شخصی بود متدین با خصلت های چشمگیر نظامی و دارای تجربه غنی زنده گی و شخصیت کرازماتیک ، سرنگونی امان الله خان و کمک به سقوی ها را مسوولیت دینی خود می پنداشت.

سرنوشت ابراهیم بیگ لقی و بچه سقاء تاجیک از بسیاری جهات با هم شبیه بود. هر دو بیسواد بودند و از عمق توده ها برخاسته و هر دو سوابق جنایی داشتند. این  “رابین هود” های آسیای میانه ای از خصوصیات عالی انسانی، همت، شجاعت و استعداد نظامی برخوردار بودند. همین ویژه گی ها بود که آنان را در راس خیزش های مردمی قرار داده بود.  حبیب الله خود مثل ابراهیم بیگ موفقیت ها و دست آوردهای خود را نه تنها به برکت ویژه گی های فردی و اقبال، بلکه تا درجه زیادی در اثر حمایت های مردمی و روحانیت به دست آورده بود. سقوط هر دو نیز یکسان بود. حبیب الله حتی یک سال بر تخت دوام نیاورد و اعدام شد. ابراهیم بیگ پیکار بی امان علیه دشمن مقتدر بر بیکار نشستن در عالم مهاجرت ترجیح داد، اما دستگیر و یا به قولی تسلیم شد. او به تاریخ سی و یکم اگست 1932 در صحن اداره متحد دولتی سیاسی تاشکند تیرباران شد.

در عین تفاوت هایی نیز بین این دو قهرمان ما به مشاهده می رسد. ابراهیم بیگ رهبر یکی از قبایل ازبیک ها بود که ازکشور دیگری مهاجر گشته و خود را در افغانستان که برایش بیگانه بود، مهمان ناخوانده  و تحمیلی می پنداشت. در عین زمان  حبیب الله  نیروی خود را بیشتر در دین می دید تا حمایت وطنداران خود. او  نماینده پرنفوس ترین ملیت افغانستان پس از پشتون ها بود. گیرایی شخصیت او از محدوده یک ملیت مشخصی (تاجیک) فرا تر رفته بود. در عقب بچه سقاء شمال غیر قبیله یی و بنیادگرا و در برابرش مقاومت متداوم قبایل کوچی افغانستان قرار داشت.   از زمان حکومت بچه سقاء شمالی وار های تاجیک به یک کنفدریشن ملی – منطقه ای مبدل گشتند که در برابر پشتون های قبایلی جنوب به پا ایستادند. بچه سقاء در قیام کوتاه مدت، اما برازنده خود گویی می خواست نشان دهد که در قرن بیست برای یک مسلمان کافی نیست که تنها به مسجد رفته و از آن جا منفعلانه نظاره گر اوضاع باشد. او مردم را به شرکت فعال در زنده گی سیاسی و اجتماعی فرا خواند. از این رهگذر فرمانروایی بچه سقاء یکی از نخستین بارقه های ایجاد اسلام سیاسی در منطقه بود.

 

پسگفتار

داستان مجاهدین- باسمه چی ها و موج اول و دوم توده تقریباً نیم میلیونی مهاجرین به تاریخ 1930 میلادی، زمانی که اتحاد جماهیر شوروی موقعیت خود را در منطقه تثبیت کرد و مرزهای خود را با همسایه های جنوبی مستحکم و محفوظ ساخت، به پایان رسید. تضعیف “عامل مهاجرین” در نیمه دوم 1930م با تغییر جدی فضای سیاسی آسیای میانه مصادف گشت. در افغانستان فعالیت علمای غیر وابسته به حاکمیت، رهبران سنتی و نیز ایدیالیست های اصلاح طلب مثل امان الله خان و  طرفداران پان ترکیست ها که در برابر آنان ایستادند نیروی سابقه و روحیه سرکش خود را از دست دادند. این کشور وارد مرحله با ثبات تری در مسیر انکشاف خود شد که می شود آن را مرحله توافق همیاری بین دولت و رهبران سنتی خواند. در آسیای میانه مربوط به اتحاد شوروی حدبندی های ملی سال های 1924 – 1936، انکشاف تند اقتصادی، ایجاد نهادهای تحصیلی غیر دینی، انکشاف بهداشت، تغییر وضعیت زنان فضای سیاسی و فکری را به سرعت دگرگون ساخت. مدرنیزه ساختن جامعه سنتی آسیای میانه به جدایی عملی دین از سیاست و دگرگونی مفهوم قرآنی “مجاهد” و “مهاجر” منجر گشت. برای آسیای میانه، ناآرامی های مصیبت بار که در اثر خیزش های مردمی و انقلابات به وجود آمده، با شکست امان الله خان و تبعید او به ایتالیا به پایان رسید. نادر شاه بچه سقاء را اعدام کرد و ابراهیم بیگ تیرباران شد. به تعبیر اریک خوبس بایامه، با کناره گیری جوامع اسلامی از مسایل سیاسی و اطاعت از نظام سیاسی بر سر اقتدار بدون در نظر داشت خصلت غیر اسلامی آن،  “قرن مصیبت” به “قرن طلایی” مبدل گشت.

تشکیل جمهوریت های شوروی آسیاسی میانه و ثبات اوضاع در اوایل 1930م در افغانستان با رشد ناسیونالیزم، پیدایش نهادهای رسمی دینی مربوط به دولت و ادغام قشر روحانیت در ساختار دولتی همراه گشت. مرحله “افول اسلام سیاسی” با احیای اسلامیزم که سقوط نظامی شاهی در افغانستان و تجاوز اتحاد شوروی بر آن کشور در سال های 70 مصادف گشت، به پایان رسید. دقیقاً در همین زمان بود که جنبش های اسلامی معاصر در منطقه مثل جمعیت اسلامی در افغانستان و نهضت اسلامی در تاجیکستان به وجود آمد که البته این داستان دیگری است.

 

در باره نویسنده:

کمال الدین عبدالله یف کاندید علوم تاریخ (1983م) پژوهشگر غیر وابسته و مولف چندین کتاب در مورد تاریخ معاصر آسیای میانه و تاجیکستان و نیز جنگ های داخلی در تاجیکستان است. وی در دوشنبه زنده گی می کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*